دوست داشتن یعنی............

بزرگترین خوشبختی ان است که بدانیم لازم نیست حتما خوشبخت باشیم.

خدايا...

خواستم بگويم تنهايم ،

اما نگاه خندانت مرا شرمگين کرد ؛

چه کسي بهتر از تو ...؟

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 18:49 توسط يه عاشق| |


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 19:32 توسط يه عاشق| |

قتی با گـرگــ هـا زندگی میکنـی زوزه کـشـیـدن را بـیـامـوز 

من در سرزِمـیـنـی زنـدگـی مـیـکـنـم که تـنـها "خـدایـش" از

پشـت خـنـجـر نـمـیـزنـد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 19:31 توسط يه عاشق| |

زن" نیستم اگر زنانه پای عشــقم نایستم!
من از قبیله ی "زلـــیخا" آمده ام...
آنقدر عشــقت را جار می زنم تا خدا برایم کَف بزند!
فرقی نمی کند فرشــته باشی یا آدم

یوســـف باشی یا سلـــیمان!
 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 19:2 توسط يه عاشق| |

دلـــــم برای تــو کــه نه

 

 

ولـی َبرای روزهــای باهم بودنمـان تَنـگ شده

 

 

برای تــو که نه ،

 

 

ولی برای " مواظِب خودت باش" شنیدن تَنـگ شده

 

 

برای تـــو که نه ،

 

 

ولی برای نگاهی که تا پیچ سَرکوچه تعقیب ام میکرد تَنـگ شده

 

 

برای تـــو که نه ،

 

 

ولی برای دلی که نگرانم میشد تَنـگ شده

 

 

راستش ! برای اینها که نه

 

 

برای خودت ... دلَم خیــلی تَنـگ شده !!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 19:2 توسط يه عاشق| |

قتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...

وقتی احساس‌ میکنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

وقتی امیدها ته‌ میکشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود

و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ که‌ تو

فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم

و تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم

تو را گریه ‌میکنیم ...

و تو را نفس میکشیم ...

وقتی تو جواب ‌میدهی،

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...

و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی

و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین میکنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 18:57 توسط يه عاشق| |


 تقدیم به دوستای گلم : نیوشا جون   سحر جون    ریحانه جون      نرگس جون
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 20:41 توسط يه عاشق| |

ﻣﻦ ﺗﺼﻮﺭﺍﺗﻢ ﺍﺯ ﺗــــــﻮ


         ﺑﺎ " ﮐــــــــﺎﺵ " ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ


                              ﺗـــﻮ ،ﺗﻮﻗﻌﺎﺗﺖ ﺍﺯ ﻣــــــﻦ


                                                ﺑﺎ " ﺑﺎﯾـــــــــــــــــــــﺪ " ...

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 18:24 توسط يه عاشق| |

کلافه ام    janfaza88.blogfa.com

 

 

 

کلافه ام...

 

اندازه غربت زنی که

 

دلش بغل کردن بچّه اش را میخواهد،

 

امّــــــــــــــــــــا دســــــــــت نــــــــــــــــــدارد....

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 18:22 توسط يه عاشق| |

گامی که دل کسی را میشکنی


صدای شکستنش را به خاطر بسپار...تا هنگامی که دلت را شکستند


رو به آسمان فریاد نزنی


خدایا!!به کدامین گناه....!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 10:48 توسط يه عاشق| |

تقصیر تو نیست...

مقصر معلم زبان فارسی ام بود...

نمیدانم چرا به من نگفت..که...من با هر تویی ما

نمیشود..!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 10:47 توسط يه عاشق| |

خداوند بی نهایت است ...


اما به قدر نیاز تو  فرود می آید ...


به قدر آرزوی تو گسترده می شود ...


 و به قدر ایمان تو  کار گشاست ...




نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 10:47 توسط يه عاشق| |

ﯽ ﺗـــــــــــﻮ ﺍﯾـﺴـﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ


ﺭﻭﯼ ﭘـﺎﻫﺎﯼ ﺧــــــــــــﻮﺩﻡ


ﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧـﮕـــــــــــﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨــــــــــــﻢ


ﮐـﻪ ﺣﺘـّـﯽ ﺭﻭﯼ ﺣــــــــــــﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻫـــــــــــﻢ

نمیتوانستی بایستی....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 10:45 توسط يه عاشق| |

مرا به کعبه چه حاجت! 



طواف می کنم "مادری" را که 



برای لمس دستانش هم وضو باید گرفت ...


نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:54 توسط يه عاشق| |

ردپای شیطان در برف!!!!!!

نیمه شب 8 و یا 9 فبریه سال 1855 بود که برف سبکی در اطاف روستای دوان شروع به بارش کرد، بعد از قطع برف، ساکنان منطقه رد پای عجیبی را مشاهده کردند.
این رد پا شبیه سُم بوده و اندازه اش نیز حدود 1.5 تا 2.5 اینچ اندازه گیری شد.
این رد پا نشان میداد که صاحب آن حدود 100 مایل راه رفته و گاها تغییر مسیر داده ولی نکته شگفت انگیز این بود که در طول مسیر، رد پا هیچگاه قطع نمیشد!

با دنبال کردن رد پاها، مردم به چندیت دیوار، رودخانه و یا گاها طویله رسیدند که همانطور که گفته شد، این رد پاها همگی به شکل مستقیم بوده و از روی همه این موانع رد شد!
این رد پای عجیب روی سقف طویله، دیوار و مکان هایی بود که وسط راه این شخص قرار داشت!


مردم روستای دوان، به این ردپاها لقب "رد پای شیطان" را داده اند.
یاد آورد میشوم که در 12 مارس 2009 هم در همین روستا چنین رد پایی مشاهده شد که تصویر بالا مربوط به این زمان است.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 16:51 توسط يه عاشق| |

باریکترین خیابان دنیا
 
وقتی به اسم مجلس و معماری در کنار هم می‌آید یک بنای خیلی بزرگ و درندشت با هزار و یک گوشه و کنار و مجمعی بزرگ به یادمان می‌آید. اما مردم شهر  Exeter در قلب انگلستان نظر دیگری دارند.
خیابان مجلس ( Parliament Street ) نامش را از دفتر کنسول این شهر در قرن ۱۹ گرفته است. قبلا البته به اسم کوچه کوچولو شناخته می‌شده است اما الان مردم این شهر از این که چنین خیابان بامزه و البته گاهی ترسناک در شهرشان دارند که چنین اسم پرطمطراقی دارد خیلی خوشحال هستند.
این خیابان فقط و فقط ۶۴ سانت عرض دارد و معمولا یک نفر می‌رود یا یک نفر می‌آید

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 16:50 توسط يه عاشق| |

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:18 توسط يه عاشق| |

خواهر و برادر
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:17 توسط يه عاشق| |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 18:29 توسط يه عاشق| |

Falling in love is when she falls asleep in your
arms and wakes up in your dreams

عاشق شدن یعنی وقتی که اون توی آغوشت

خوابش میبره و بعد توی رویاهات بیدار میشه . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 18:44 توسط يه عاشق| |

رفت....

بی آنکه مرابه خدا بسپارد...

نمیدانم...

خدا را از یاد برده بود یا مرا....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 18:44 توسط يه عاشق| |

خدایا...

تمام خنده های امروزم را میدهم...

یکی از آن گریه های شیرین کودکیم راپس بده

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 18:43 توسط يه عاشق| |

             

خدایا...

کجایی؟

دلم گرفت تو این قفس

تو حسرت یه هم نفس

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 18:43 توسط يه عاشق| |

                       



هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یک جا جمع نمیشود

که در این سه کلمه کوتاه است "او دوستم ندارد"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 18:42 توسط يه عاشق| |

من بودم ، تو و یک عالمه حرف
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !
کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی، یک آه چقدر وزن دارد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 22:1 توسط يه عاشق| |

همیشه در حالی که...
یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده!

یه عالمه اشک توی چشماته!

یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده...

باید بگی : خب دیگه... واسه همیشه خدافظ ...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 22:0 توسط يه عاشق| |

آنقدر دلش شکسته بود که …

آنقدر دلش شکسته بود که اشک توی چشماش همینطوری داشت حلقه میزد . رفتم پیشش گفتم چی شده ، با همون حالتی که روی چرخ دستی نشسته بود گفت دلم گرفته میگفت یه روز عاشق بوده ، میگفت خیلی ها دوسش داشتن . نمیتونست زیاد حرف بزنه آخه زبونش میگرفت شدیدن با همون لحن وقتی داشتم از پیشش میرفتم گفت تو رو خدا نرو وایسا یکم با من درد دل کن . بغلش روی یه صندلی چوبی نشستم . میگفت وقتی دم پنجره میشینه و گریه میکنه ، همه بهش میگن دیوونه .

میگفت آخه تقصیر من شد که رفت (( یارش و میگفت )) همون که یه مدت بهش عشق می ورزید انگار چند سال بود ندیده بودش . وقتی گفتم الان کجاست ؟ گفت نمیدونم ولی امیدوارم حالش خوب باشه . میگفت وقتی که سالم بودم همه دورم میچرخیدن ولی الان یکی نیست یه سلام بهم بکنه .

میگفت اومد من و رو تخت بیمارستان دید وقتی دکترا بهش گفتن فلج شدم و دیگه مثل قبل نمیتونم حرف بزنم انگار دنیا رو ، رو سرش خراب کردن برای اینکه من و با این حال و روز نبینه رفت ، رفتش برای همیشه ، الانم منتظرش هستم . گریم گرفت نمیتونستم وایسم پهلوش رفتم … رفتم فقط یک چیز ، فقط یک چیز و خوب فهمیدم آدما هیچ وقت یه آدم و به خاطر خودش نمی خوان …

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 18:55 توسط يه عاشق| |

جمله جادویی

مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت.
یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد. مرد پس از یک هفته
سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می شود را بنویسید و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر کنند.

زن که گله های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…
اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: ”دوستت دارم عزیزم”

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 18:54 توسط يه عاشق| |

امـشبـ هـیچـی نـمے خـوآهـم !

نـه آغـوشـتـ رآ

نـه نـوازش عـآشقـآنـه اتـ رآ

نـه بـوسـه هـآے شـیریـنتـ...

فقـطـ بـیـآ

مےخـوآهـم تـآ سحـر بـه چشـمـآن زیبــــایتـ خیـره بـمــآنـم

هـمیـن کـآفـی استـ

بـرآے آرامـش قلبـــ بــی قـرآرم

تـو فقـط بـیــآ . .
.

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 18:48 توسط يه عاشق| |


هـــــــر نفـــس ،

درد اســـت که میکشـــم !!!

ای کــاش یا بـــــــــــودی ،

یـــــا اصـــلا نبودی !!!

ایـــــن که هســـتی

و کنــــارم نیســــتی ...
دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد . . . .


نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 18:47 توسط يه عاشق| |


Design By : Night Skin